روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
این روزها مثل یک پیرمرد ساکت و غمگین دلم را خوش کردهام به شنیدن تصنیفهای قدیمی... به صدایِ:«مرا ببوس» گلنراقی وقتی با سوز دل میخواند: گذشتهها گذشته... بهار ما گذشته... به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها... که برفروزم آتشها در کوهستانها... احساس پیر شدن... گذر از جوانیای که نمیدانم چطور آرام و بی صدا از کنارم گذشت و خاطرات شکسته و بستهای از کودکی که مدام جلو چشمانم مثل یک فیلم کوتاه غمگین میگذرد... فیلمی که هرگز نمیشود به بازیگرش تندیس بلورین بهترین بازی را داد... من بد بازی کردم رفیق... همهی عمر را بد بازی کردم... همهی دلم زخمی است... همهی همه ی دلم! زخمهایی که حتی نمیشود به آنها افتخار کرد... زخمهایی که باید مدام به آنها رسید وگرنه عفونت رنج اش از پا درم می آورد... من خوب بازی نکردم رفیق... خوب نجنگیدم رفیق... خوب زندگی نکردم... مثل یک افسر نظامی پیر و غمگین که مینشیند کنار پنجره و به عکسهای با ابهت افتخارآفرینیهایش نگاه میکند... ورق میزنم دفتر خاطراتی را که پر از جنگهای نابرابر شکست خورده است... پر از جنگهای نابرابریست که همیشه تنها و بدون پشتوانه در مقابل حریف سرسخت زندگی شکست خوردم و زخمی به تنهاییام پناه بردم... اما تو هم میدانی که آدمی که خودش را به افسر جنگ تشبیه میکند آنقدرها مغرور هست که دلش نمیخواهد اشکهایش را کسی ببیند کسی نوازشش کند... کسی بگوید اصلا مهم نیست زندگی همین است... آدم های سرسخت تن به همدلی و همدردی و همراهی نمیدهند... اما من خستهام دیگر... اگر می شود کمی این صورتک قوی بودن و شاد بودن را از من بگیر... کمی خودم باشم به اندازه چند قطره اشک یک آه از ته دل... . کاش می شد بفهمی وقتی حال و هوایم شبیه پیرمردی است که آهنگهای عاشقانه غمگین گوش میکند چقدر خستهام. عاشقی که میداند معشوقش هرگز دیگر خیال بازگشتن ندارد... هرگز... تار تار گیسوان که هیچ چشمها هم سپید شوند دیگر باز نمیگردد... پیر شدم رفیق. نه از آن پیر شدنهای رمانتیک که توی شعرها میخوانی نه... آنقدر پیر که شبها دوست دارم سرم را روی شانه ی پنجره بگذارم و چشم در چشم گلدانی که با برگهای زردش هنوز برای زنده ماندن پافشاری میکند برای دل خستهام الهه ناز بنان را بخوانم و برای کسی که نمی دانم دستش را کجای تقدیر رها کردم انتظار بکشم... با چمدانی بسته... و دلی آماده رفتن... تا کی ازین شب سیه سفر کنم... ز تیره ره گذر کنم... 23پاییز90 شاخه هایت بوی بهار می دهند درخت ترسیده از پاییز اشک هایت برگ های زردی که خورشید را بوسیده اند تو کوچه های تاریک این شهر را پر از هیاهوی قدم های عاشقان می کنی که پا به پای درد تو سمفونی پاییز را می گریند… از آغوش باد نترس! عریان شدن آغاز رویش است زیبای غمگین، شاعران عاشق تواند و عاشقان، شاعر تو... من عکاسی را دیدم که برگهای زرد تو را سجده میکرد شاخه های تو و شانه های من حکایت نسلی ست که رو به پاییز است تو به بهار می رسی و ما... زیبا نترس فصل عاشقی نزدیک است... 25 شهریورماه 90 در آستانه پاییز

| Design By : Night Melody |
